محمد رضا لاهورى

6

مكاشفات رضوى ( شرح مثنوى مولانا جلال الدين محمد بلخى ) 0 فارسى )

قوله : همچو نى زهرى و ترياقى كه ديد * [ . . . ] [ نى ] نسبت به ارباب غفلت ، كار زهر قاتل كند كه اين‌ها را بميراند ؛ و نسبت به اهل هوش ، ترياق باشد . و مىتواند بود كه نسبت به شخص واحد ، هم كار زهر كند و هم كار ترياق . قوله : [ . . . ] * همچو نى دمساز و مشتاقى كه ديد يعنى ، مشتاق و اصل اصل خود . قوله : محرم اين هوش جز بىهوش نيست * [ مر زبان را مشترى جز گوش نيست ] يعنى ، محرم هوش اصلى كه سرّ نالهء نى بر آن دلالت مىكند ، جز شخصى كه جاذبهء محبت ، دل او را از خس و خاشاك علائق پاك كرده باشد و از عقل معاش بىخبر گردانيده ، ديگرى نيست . قوله : در غم ما روزها بيگاه شد * روزها با سوزها همراه شد و مىتواند بود اين بيت ، مبتنى بر كسر نفس باشد ؛ و با وجود حصول دولت قرب الهى ، حضرت مولوى عتاب به نفس خود آغاز كرده مىفرمايند كه ، ما را در طلب محرميت اسرار بىهوشان روزگارى به غم گذشت و روز زندگى بيگاه شد ؛ يعنى به شام رسيد و آخر شد و از درد نايافت ، روزها با سوزها همراه شد . و مىتواند بود اظهار وسعت استعداد خود كرده باشند ؛ يعنى غم عشقى كه ما داريم ، آن را نهايت نيست و ايام حيات و روز زندگانى براى آن وفا نمىكند . اما از رفتن روز غم عشق چه غم ، كه بىزوال است ؛ بايد كه با همنشين باشد . از حضرت اويس - رضي اللّه عنه - منقول است كه : « شبهاى دراز زمستان به يك سجده تمام مىكرد و چون سحر مىشد ، سر از سجده برداشته زارى مىكرد و مىگفت : فرياد از كوتاه شبها كه براى يك سجده وفا نمىكند . » قوله : روزها گر رفت گو روْ باك نيست * [ تو بمان اى آنكه چون تو پاك نيست ] خطاب با غم عشق است بر سبيل التفات . حاصل كلام بر تقديرى كه مطلب‌گير نفس